نمایش تبلیغ
 
ایجاد وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگی دیگر
 
سوته دلان ...

   سلام بر شما   

                                                        يا حق

سلام به دوستان خويم

از اين به بعد من در وبلاگ زمزمه های عاشقانه می نويسم . اين قصه همچنان

 ادامه دارد و پايان ندارد ...

اما اينک زمان آن رسيده تا من و تو قصه ای ديگر بسازيم . يا علی مددی

در ضمن اگر علاقه مند به نوشته های من هستيد من در وبلاگ زمزمه های

عاشقانه <<طلوعی ديگر>> می نويسم.

                                                                     بدرود

لینک
یکشنبه، 29 آبان، 1384 -

     

                                            يا ...

سلام  به همه شما دوستان . مدتی نه چندان دور داستان عارفی را به اتمام رساندم که شما هم با آمدن به این وبلاگ آن را خواندید اما نمی دانم آیا این داستان به پایان رسیده یا نه ؟!

فکر می کنم برای ادامه دادن این داستان یک انگیزه نیاز دارم نمی دانم انگیزه یا یک تحول ؟! یک زلزله ؛ شایدم یک سفر ! خیلی دوست دارم این داستان ادامه پیدا کند اما فکر می کنم یه مقدار زمان لازم دارم تا خودمو دوباره جمع و جور کنم . به هر حال خوشحال خواهم شد شما هم نظرات خودتتو را در باب این موضوع بفر مایید تا من از آن در این وبلاگ استفاده کنم . حتما حتما از نظراتتون در این وبلاگ استفاده می کنم .

یا علی  مددی

لینک
پنجشنبه، 16 بهمن، 1382 -

   يا حق   

« اي عارف وصل نزديك است . دعوت حق را لبيك گوي ! آماده سفر شو ! سفري بزرگتر ! تو بايد از خدا هم كوچ كني ! مراقب دامهايي باش كه ابليس در مسيرت نهاده . اي عارف تو بع خود واقف شدي پس به ديدار خدا برو ، و آنجا ممان كه سفري بزرگتر انتظار تو را مي كشد » .

ديگر توان سكوت را ندارد ، گفت :

« سفري بزرگتر ؟ به كجا ؟ چگونه ؟ مرا ميان اين همه پرسش تنها مگذار . جوابم را بده » .

ندا ادامه داد : « اي عارف ، لبيك خدايت را را پاسخ گوي ! به خانه دوست خواهي رفت ، آنجا همه چيز را خواهي ديد ، خدا هم تو را خواهد ديد ! لبيك گوي كه منتظر توست در خانه ... »

و ديگر هيچ نگفت ، و او تنها با پرسشي مبهم در دل خيره به نقطه اي شده است كه به ناگاه صداي همهمه جمعي از همكارانش را مي شنود كه رو به اتاق او مي آيند . در ميان جمع پيرمردي بود كه كاغذي بر دست داشت . پيرمرد به سويش آمد ، سكوت سنگيني بر فضا حاكم شده است . نفس در سينه ها محبوس است و تنها تپش قلبهاست كه شنيده مي شود . نگاههاي اين دو به هم گره خورده اند و بعد از نگاهي طولاني پيرمرد دستش را بر شانه او زد و گفت : « مبارك است ، خداوند تو را به خانه اش دعوت كرده ... » 

و او كه تاكنون ساكت بود ، بلند شد ، ديگر هيچ چيز نمي شنيد و نمي توانست اين حال خوش را پنهان كند ، چشمانش فقط كعبه را مي ديد ، با چشماني خيس كه نشانه اشتياق درون بود ، دستانش را به سوي آسمان بلند كرد و گفت :

 

لبيك ! لبيك الهم لبيك ، ان الحمد والنعمه لك والملك لاشريك لك لبيك !

 

 

يا علي

لینک
سه‌شنبه، 16 دی، 1382 -

   يا رب   

اذان صبح ؟ اين آواز هميشگي حق براي دعوت بندگانش ، او را به ميهماني مي خواند . نماز بها نه اي براي نيايش با خدا ، ديدار با خدا ، براي عاشقان خداست . و او به ياد نمازي مي افتد كه در ميقات خوانده ، نمازي كه گويا كلمات تازه اي را بر زبان مي راند ، به ياد آن لحظه دو ركعت نماز صبح را اقامه مي كند . تكرار نيست بلكه عشقي است پر حرارت و كلماتي است آتشين كه بر لبها زمزمه مي شوند . گويي حضور دوست را دگر بار بر روي قلب و عقل و در عمق فطرتش حس مي كند كه او را به سوي معبود و معشوق بزرگ مي كشاند و به قول ويكتور هو گو :

« قرار گرفتن يك بي نهاين كوچك ، در برابر بي نهايت بزرگ »

صبح است . و او كه شب خاطره انگيزي را سپري كرده ، مشعوف از يار و سرمست از حضور او در دل خويش ، روز را آغاز كرده . اما ...

اين چه غوغايي است ؟ چه شده ؟ چرا اداره شلوغ است ؟ اين همه هياهو براي چيست ؟ همكارش وارد اتاق مي شود ، در چشمانش هيجان خاصي بود كه تاكنون به ياد نمي آورد او را بدين گونه ديده باشد ، مي گويد :

« قراره از طرف اداره يك نفر به قرعه به زيارت خانه خدا مشرف بشه ... »

ديگر هيچ نشنيد . تعجب و حيرت او را به مرز جنون رسانده ، طاقت رفتن به اتاق اجتماعات را ندارد . به همبن دليل در اتاق مي ماند . چشمها را مي بندد تا همه اتفاقات را از قلبش احساس كند. گويي زمزمه اي شنيد ! آري اين همان همراز او، هم پاي او در سفر ديشب بود ، او همان نداي آشناست كه باز او را مي خواند . از ديشب كه او را در سوالي رها كرده و رفته بود ديگر هيچ نمي گفت . اما حالا آمده . او به ياد شب پيش افتاد . در دل سوالي داشت اما ندا مجالي نداد و گفت :

 

« اي عارف وصل نزديك است . دعوت حق را لبيك گوي ! آماده سفر شو ! سفري بزرگتر ! تو بايد از خدا هم كوچ كني ! مراقب دامهايي باش كه ابليس در مسيرت نهاده . اي عارف تو بع خود واقف شدي پس به ديدار خدا برو ، و آنجا ممان كه سفري بزرگتر انتظار تو را مي كشد » .

ديگر توان سكوت را ندارد ، گفت :

« سفري بزرگتر ؟ به كجا ؟ چگونه ؟ مرا ميان اين همه پرسش تنها مگذار . جوابم را بده » .

ندا ادامه داد : « اي عارف ، لبيك خدايت را را پاسخ گوي ! به خانه دوست خواهي رفت ، آنجا

 همه چيز را خواهي ديد ، خدا هم تو را خواهد ديد ! لبيك گوي كه منتظر توست در خانه ... »

لینک
سه‌شنبه، 11 آذر، 1382 -

   *** يا مولا ***   

و او چو ابراهيم دلبسته اسماعيل است ، دوستش مي دارد چون به سختي به دست آورده است . به او وابسته است ، چون همه چيزش است . اما ندا دوباره گفت :

« اسماعيلت را قرباني كن . مقامت ، آبرويت ، موقعيتت ، شغلت ، پولت ، اتومبيلت ، معشوقت ، خانواده ات ، علمت ، جوانيت ، زيبايي ات ، تو خود بايد بداني اسماعيلت به چه نامي است . آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي كند ، آنچه تو را در رفتن ، به ماندن مي خواند ، او را ذبح كن . ابراهيم ، اسماعيلش ، تنها فرزندش را براي رضاي دوست قرباني مي كند ، تو چه چيز را قرباني مي كني ؟؟؟  ذبح كن كه آزادتر از هميشه به حقيقت حج خواهي رسيد ، خواهي فهميد حج همه نيت است و اگر نيت نباشد هيچ است » .

و او چون ابراهيم اسماعيل را قرباني مي كند و مسرور به اين جهت با نيتي كه در دل نموده ابليس را ديگر بار سنگ زده است . ندا ادامه داد :

« آري تو با اين نيت به ديدار خدا رفتي . خدايي كه مطلق است ، ابديت است ، حركت به زيبايي مطلق ، علم مطلق ، قدرت مطلق ، خلود مطلق ، كمال مطلق ! حركت ابدي ،بي قرار ، بي نهايت ، كه در اين سفر خدا منزلگاه نيست ، جهت است ! اين سفر پايان نيافته ، تو بايد براي سفري بزرگتر آماده شوي ، اما مراقب بيراهه ها باش . مي بينم تو را كه در مسيرت به جايي مي رسي  و آن مكان تو را از سفر اكبر باز مي دارد . چشمها را باز كن و دل در گرو عشق يار بسپار . او كمكت مي كند و تو را مي رهاند . از اين پس بايد ديگر گونه زندگي كني كه تو حاجي شده اي ، كه تو تكه اي از خداوند را با خود آورده اي ، كه در دل تو نوري فروزان گشته كه بايد نگاهبانش باشي . اي عارف به خويشتن ، تو حاجي شده اي !!! پس خود را براي سفري بزرگتر آماده كن ، اين بار تنهاي تنها ! بدون حتي من !!!

نواي آرامش بخش اذان خانقاه ، او را از اين سفر به مبدا مي رود . نگاهي مبهوتانه به اطراف مي اندازد . لحظه اي پيش در كعبه ، عرفات ، مشعر ، مني ، و حال اينجا ؟! شگفتا از روح ! كه ادمي را تا به كجاها پرواز مي دهد ؟!

 

او حاجي  شده ، اين همان جمله اي است كه نداي آشنا در گوشش زمزمه كرد و اما حالا نشاني از آن نداي همراه نمي بيند . صدايي نمي آيد . در دل مي گفت :

« كاش مي گفتي و جواب پرسشم را مي دادي ، بيراهه به كجا ؟ كدام مسير ؟ آخر مسفر به كجا ؟؟؟ »

لبريز هيجاني و شوقي شده كه به وصف نمي آيد ، خوشحال از اينكه شب خدا را ديدار كرده و اندوهگين از هشداري كه همراهش به او داده است . ديدار يار مستش كرده ، از خويشتن جدا كرده ، گويي خئد را در باغي مي ديد رها ، بدون هيچ قيدي . باغي با درختان تنومند و سبز ، آسماني آبي كه نو ر خورسيد روحش را نوازش مي دهد و پرندگان ، اين عاشقان درگاه خداوند چه زيبا مي خوانند و سبزه هاي زير پا رقص كنان او را به جلو مي كشانند و او آزادتر از هميشه چون بره اي در دشت مي دود و لذت مي برد . خالي و تهي از هر وابستگي . آنقدر سبك كه احساس مي كرد پروانه اي است آزاد . گويا در مشعر آن هنگام كه خداوند را ديدار مي كرد صاحب دو بال شده و آن هنگام كه بيرون مي آمد احساس مي كرد ديگر روي زمين نيست . روحش آنقدر لطيف شده بود كه صداي گريه مور را در لانه اش مي شنيد . چه آرامشي !

ادامه دارد

لینک
چهارشنبه، 21 آبان، 1382 -

   ادامه   

اين مسير را نيز طي مي كند و حال شب است و او در منزلي ديگر ،  سكني مي گزيند .     « مشعر » چه حال غريبي دارد اين مكان ! شبش به هيچ شبي نمي ماند . از اين به بعد ندا شروع به سخن گفتن مي كند :

« آري ، اينجا « مشعر » است ، اما تنها مشعر نيست كه مشعر الحرام است ، و بدان مي تواني روشن ببيني ، هر چند در شب باشد . در اينجا مكوش تا كسي را بشناسي ، كاروانت را بيابي ، در مشعر هر كس با خودش است ! همين ! دو نفري ! هر كسي با شب ! اي به خود رسيده ، اي انسان بي نقاب ، اي توي تو ، امشب با دوست خود خلوت كن ، خود را آزاد كن ، از بنده اي كه به دور خود تنيدي رها شو ، خويشتن خويش را به صراحت اعتراف كن ؟ اينجا تويي و تنها تو ! »

چه شور انگيز است اين ديدار ، خلوت ، سكوت ، شب ، ستاره ، ماه ، عشق ، عشق ، عشق ، ... چه لذت بخش است اين شور و حال ، به راستي كه روح عاصي و سركش آدم خاكي را به وجد مي آورد .

« چه آرامشي دارد مشعر ، گويا  در اين سكوت اسرارآميز شب صداي خدا را مي شنوم كه مي گويد : بنده من ! بنده من ! بنده من ! قلبم تحمل ديدار اين صدا را ندارد . آزادم كن ، بوي تو را به سادگي يك گل استشمام مي كنم و حضورت را با دو چشم و گوشم حس مي كنم و بر روي تنم لمس مي كنم ، مثل نوازش ، مثل عشق ، ستاره هاي آسمان گواه اشكهايم هستند ، آزادم كن ، مي خواهم پاك شوم ، مي خواهم از اين لحظه پاك زندگي كنم .اي محبوب هميشگي من ! پروازم ده ، آه چه لحظه شيريني است با تو سخن گفتن ! مي خواهم براي هميشه در اين خيال خوش بمانم » .

زمزمه هاي نداي آشنا كه همواره او را به بيخودي مي كشاند ، اين بار بيخودتر از قبلش مي كند و مي گويد :

« اي عارف تو چه داري ؟ امشب بايد در اين تنهايي با خداي خود خلوت كني و خود را بسازي ، بپروري ، آماده كني ! خود را براي فرداها آماده كن ! براي ابليسهايي كه در سرزمين ايمان چيره اند ، خود را بساز . بايد بداني كه جنگ هولناكي در پيش داري . دست را پر از گلوله كه شايسته مبارزه اي سخت است آماده كن » .

 

سپيده دم است و اين سرباز ابراهيمي در « مني » با هفتاد گلوله كه در « مشعر » جمع كرده است بر مقتل دشمن مي زند تا آرامش و معراج روحي را به دست بياورد ، كه گاه به بيراهه مي رفت و فاصله پيدا مي كرد با اصل خود . و بدين گونه سنگ بر ابليسي مي زند كه حجاب ها را بر ديدگانش مي بست تا حتي روزنه اي نباشد براي ديدار دوست . هفتادمين گلوله همان تير خلاص ، همان ضربه نهايي در جنگ را چنان پرحرارت مي زند كه گويي آن وجود آلوده خويش را به سوي او پرتاب مي كند . او پيروز گشته. سرباز ابراهيمي ! فاتح اين ميدان است. از رزمگاه مي گذرد و حال بايد تماميت خويش را قرباني كند كه اسماعيل خويش را بر او حكم فرماست ، يك نشاط دروني ، از اينكه بر بت ها سنگ زده است و حالا ...

نداي آشنا گفت : « تو فاتح ابليسي ! تو ابراهيمي ! جشن پيروزي بگير و از احرام بيرون آي . لباس زندگي بپوش ، عطر بزن ، آرايش كن ، آزاد شدي . اسماعيلت را قرباني كن ... اسماعيل را قرباني كن ، اسماعيلت را قرباني كن ... »

ادامه دارد

لینک
چهارشنبه، 7 آبان، 1382 -

   يا علی   

و او جواب خود را از ندا مي گيرد و حال به مانند هاجريك جستجوگر آب در سراب زندگي بر تپه « صفا » و « مروه » بالا مي رود . در پايان هفتمين سعي ، بر بلنداي « مروه » نداي آشنا مي گويد : « جامه زندگي بپوش و خوب گوش كن ! از دور چه مي شنوي ؟ اين صداي آب زمزمه جوشش آب است ، اي تشنه اين « زمزم » است ، از آن بياشام ، در آن شستشو كن » .

و او چون تشنه اي حريص به « زمزم » پناه مي آورد تا تشنگي را با دست هاي خالي اما مملو از عشق الهي رفع كند . سرزمين عجيبي است . بعد از هفت بار سعي آزاد مي شوي و به زندگي بر مي گردي ومي فهمي زندگي يعني چه ! و درك مي كني براي آزادي بايد از خود شروع كني ، اول خود را برهاني آنگاه كه آزاده شدي آزادگي را مي آموزي و زندگي را معنا مي كني . و مي فهمي زندگي يعني از خود گذشتن و دل نبستن و دنيا ديدن و مفتون نشدن ، آري از زندگي هم بايد گذشت . وقت آن رسيده تا كعبه را ترك گويد . اما ترديد و باز شك در جانش رخنه كرده . محبتي از كعبه در دلش جاي گرفته . يك وابستگي خاص كه نمي خواهد آن را ترك كند . چشم بر كعبه دلش دوخته ، به راستي كه نماد عشق خداوند است . خود عشق است .  حج عشق است . همه چيز آدمي براي رسيدن كمال ، بهانه هاي هر روزه براي وصل يافتن ، خانه خدا ، خانه دل هاي عاشقان و مشتاقان دوست . نداي آشنا كه تاكنون گوش به درون پريشان او داده و به زمزمه هايش گوش سپرده بود در گوشش زمزمه كرد :

« اي عارف ، بياموز كه حج به كعبه رفتن نيست ، از كعبه رفتن است و تو كه در بلند ترين قله بندگي به آزادي رسيده اي و در كمال بي خودي به خود ، شايستگي آن را يافته اي ، از كعبه بگذر ! تو خود اينك از كعبه نزديك تري ، زيارت كعبه پايان يافته است . كعبه تو را ، از تويي تا خود آورده است . تو ، تا خدا برو ! حال بايد خانه خدا را كنار بگذاري كه حج خداي خود كني . اي روح خداوند ! در كعبه ممان كه ، كعبه نيز قبله جاي ديگري است . آهنگ سفر بزرگتري از سفر كعبه كن . از كعبه نيز بگذر ، از كعبه بگذر ، از كعبه بگذر ، ... »

و اين جمله چون پتكي بر سرش فرود مي آيد :

« چگونه از كعبه بگذرم ؟ خداي من ! سفري بزرگتر از حج ؟ از كعبه شريف تر كجاست ؟ عشق از اين هم والاتر ؟ مگر وجود دارد ؟ ببين چگونه مرا ميان اين همه پرسش رها مي كني ! چرا جواب نمي دهي ؟ عشقي پاك تر از كعبه ، سفري بزرگتر از حج ! كجا ؟ »

جوابي نمي شنود و به ناچار مي رود . چه رفتني ! محبت ديدار كعبه در دلش موج مي زند . نمي تواند خاطره ديدار نخستين خود را از كعبه فراموش كند . مي رود اما همچنان چشم بر كعبه دارد . مي رود تا سفري بزرگتر را تجربه كند . احرام مي پوشد . از مكه بيرون مي آيد و در نقطه اي دور ، انتهاي راه در اين تفكر كه سر منزل اين كاروان كجاست ؟ به كدام سو روان است ؟ تا به كجا ؟ تا به كي ؟ آخر قرارگاه نهايي كجاست ؟ مقصد كجاست ؟ منتظر شنيدن جوابي از سوي نداي آشناست ، اما او اين بار هم ساكت است ، جواب نمي دهد ، گويا مي خواهد با سكوت خود درسي را بياموزد . آري جواب بسياري از پرسشها را خود او و تنها با حضور قلب خواهد يافت . چه بسيار سوالاتي كه تنها از طريق دل پاسخ داده خواهد شد !

و حال « عرفات » . نخستين زادگاه آدم و آدم اين تنها فرشته اي كه مي تواند گناه كند ، توبه كند ، عصيان كند و طاعت و اين همه با خوردن ميوه ممنوعه آغاز گشته .

چشمهايش را گشود و به عرياني خويش عارف شد و دانست در برابر خدا هيچ ندارد كه در برابر شيطان هم هيچ ندارد . اينجا آغاز آفرينش آدم پيدايش نوع بشر در زمين است . عرفات برخورد آدم و حوا ، عرفات يعني جوشش عشق و ديدار با عشق .

ادامه دارد

لینک
یکشنبه، 27 مهر، 1382 -

   *****   

او جزئي از نظام آفرينش شده است . در مدار منظومهقرار گرفته و مي چرخد . چون ستاره اي از چپ به راست . احساسي عجيب به او دست داده ، احساس اينكه تهي شده ، هيچ شده ، ديگر خود را به ياد نمي آورد . نه خود را و نه تمام وابستگي هايي را كه در دنيا به آنها دل بسته بود ، اينجا تنها عشق است كه فرمان مي دهد ، تنها عشق ، جاذبه عشق و او يك مجذوب . عشق به اوج خويش رسيده است .عشق مطلق شده است ! او سراپا عشق مي شود ، خدا مي شود ! و حال دو ركعت نماز در ميقات ابراهيم براي تسكين اين هيجان كافيست تا او ديگر بار با معبود خلوت كند و به او سلام كند . سلام آنگاه كه به نماز مي ايستد ، سلام آنگاه كه قدم مي زند ، سلام آنگاه كه به ركوع مي رود ، سلام آنگاه كه سجده مي كند ، سلام انگاه كه بزرگي خداوند را فرياد مي كند . سلام آنگاه كه يگانگي پروردگار را بانگ مي زند . سلا آنگاه كه زبان به ستايش خداوند مي گشايد . سلام آنگاه كه گل هاي استغفار را بر زبان مي آورد ...

مقام ابراهيم ، قطعه سنگي با دو رد پا ، رد پاي ابراهيم ، ابراهيم بر روي اين سنگ ايستاده و حجرالاسود را بنا نهاده ، كعبه را بر پاكرده است . مي ايستد . اشك در چشمانش حلقه مي زند . باور اين لحظه چه سخت است ! ديگر توان رفتن را ندارد . گويي تمام توان خود را در بيعت با خدا بكار برده و حالا اينجا تحمل ديدار ابراهيم را ندارد . ترديدي همراه با ترس . نداي آشنا كه اين دو دلي را در وجودش مي ديد ديگر خاموش نماند و گفت :

« اي عارف ، حج كن ! طواف كن ! تو ابراهيم شده اي ! تبر را بردار ، به ميان آتش رو ، آتش جور و جهل ، اتشي كه همه دنياييان را گرفتار كرده ، برو ،  خداي توحيد آتش را بر ابراهيميان هم گل سرخ مي كند . ترديد را كنار بگذار ، از چه مي ترسي ؟ از سوختن ؟! به ميان آتش رو ، تو نمي سوزي ، خاكستر نمي شوي ، مگر ابراهيم را سوزاند كه حال ابراهيميان را هم بسوزاند ، اين ترس را از خود دور كن ، تو به مقام ابراهيم رسيده اي ! از چه مي ترسي ؟! با مشتهاي گره شده بر دهان وسوسه ها بكوب ، و چون ابراهيم قاطعانه گام بردار ، نبايد بليس اين دشمن هزار ساله را شاد كني ، ترديد را كنار بگذار كه او حجاب ميان تو و خداي ابراهيم است . طواف كن . »

او طواف مي كند . ابراهيمي مي شود و در آخرين پله نردبان صعود ابراهيم ، در بلندترين نقطه اوج ابراهيم ، در معراج گلستان را مي بيند . و حال نوبت آن رسيده فاصله دو كوه      « صفا» و « مروه » را سعي كند . پرسشي مبهم در اين سعي همراهش مي كند كه حال در مقام هاجرم و يا در نقش اسماعيل ؟ كه نداي آشنا مي گويد : « در طواف در نقش هاجر بودي ، و در مقام در نقش ابراهيم ، اسماعيل ، هر دو و اكنون سعي را آغاز مي كني و باز به نقش هاجر باز مي گردي ! و حج اين است . مگر تو در حج چه مي ديدي ؟ تمامي جهان همين است ! اينجا هاجري ّ! يك زن تحقير شده بي فخر آفريقايي ، يك كنيز سياه وحشي و حال اينجا اين كنيز مخاطب خداست . مادر پيامبران بزرگ خدا ، در نمايشگاه حج قهرمان اول و در حرم خاص خدا ، تنها زن ، مادر ! »

                                                                                               ادامه دارد

لینک
دوشنبه، 21 مهر، 1382 -

     

 

عاشقان عيد تان مبارک

 

ای تمام عشق و مستی گل نرگش

 

يا علی

لینک
پنجشنبه، 17 مهر، 1382 -

   ادامه   

از ركن حجرالاسود داخل مطاف مي شود . مبهوت اين منظومه جهان و شگفتا از اين همه خلق و او چون قطره اي محو مي شود . نداي آشنا او را به خود مي آورد :

« سنگ را مس كن ، با دستت . اين سنگ رمزي از دستان خداست » .

(( حجرالاسود يمين الله في ارضه ))

او حيران مس گشته ، حيران اين همه نظم و قانون . در چشمانش سوال موج مي زند ، اما نمي داند بايد بپرسد يا نه ؟! آيا جوابي خواهد يافت ؟!

« چرا دست راست ؟ چرا مس اين سنگ ؟ »

نداي آشنا چون يك يارس رساني منتظر شنيدن بقيه سوال نشد ، مي دانست او به دنبال چه چيزي است ، آنگاه گفت :

يك فرد تنها براي آنكه زندگي كند ، يك قبيله تنها ، براي آنكه در صحرا تكيه گاهي داشته باشد ، با او ، با آنها ، هم پيمان مي شود . پيمان دوستي ، پيمان حمايت ، نام اين پيمان بيعت بود . دست راستت را پيش مي آوري و او دست راستش را بر روي دست تو مي نهد و بدين گونه تو در بيعت او قرار مي گرفتي و با او هم پيمان مي شدي و اكنون ، در لحظه بزرگ انتخاب راه ، هدف و سرنوشت خويش ، در آغاز حركت ، در آستانه ترك خويش و غرق در ديگران بايد با خدا بيعت كني . خدا دست راست خويش را پيش تو آورده است ، دست راستت را پيش آور و در بيعت او قرار بگير ، با او هم پيمان شو كه همه پيمان ها از اوست . همه پيمان ها و پيوندهاي پيشينت را بگسل ، باطل كن . تو بدين گونه از بند ديگران رها مي شوي ، با خدا دست مي دهي . همو كه در دنياي خود پي اش بودي اكنون اينجا با تو دست مي دهد . منتظرش نگذار ، دست راستت را پيش بياور ...

و او بدين گونه زيبا بي هيچ ترديدي دست در دست خداي خويش مي نهد و بيعت مي كند تا به ابد در بند هيچ غي خدايي نباشد كه او حالا در بند خداي خود است . در بند خدا بودن يعني وارستگي ، آزادگي ، بدون هيچ تعلق خاطري ، با ايماني راسخ كه بعد از بيعت كردن با خدا در او ايجاد گشته مي آيد و حالا طواف است . او به اين سيل خروشان وارد مي شود . او نمي رود جمع مي بردش ، گويي بر روي دو پاي خويش نيست . اصلا خودش نيست !

 

ادامه دارد

 

 

لینک
چهارشنبه، 16 مهر، 1382 -

   سفر   

بازم معذرت می خوام از دوستان حتما بهتون سر می زنم

 

« خداي من ! چه مي بينم ؟ اينجا كجاست ؟ اين صحن وسيع كجاست ؟ »

مي ايستد خود را روبروي كعبه مي بيند ! بر خود مي لرزد « لرزشي شفاف » تمامي وجودش را احاطه كرده ، حيرت ، شگفتي !!!

« اينجا  ... من ... چگونه ... ؟!

كعبه اين قبله وجود ، ايمان ، عشق و نماز شبانه روز ما و عصر ما به سوي او ،هر صبح ، ظهر ، عصر ، شام نماز مي بريم ، به سوي او مي ميريم و رو به او دفن مي شويم ، اكنون در چند گامي او ! در پيش نگاه او ! باور كردني نيست كه همه مشكلات موجود كنار رفته و او به خانه دوست آمده باشد ! همراه پريشان هايش كو ؟ جواب اين ترديدها و حيرتش را چگونه خواند داد ؟ ندا تنهايش ننهاده ، گفت :

« تو حاجي شده اي ، تو به زادگاه راستين خود رجعت كرده اي ، اي روح ابراهيم را بر درگاه ببين ، اين عاشق بزرگ ، بنده ناچيز خداي توحيد ! حيرت را از خود دور كن و ايماني دوباره بياور بر قدرت و اراده خداوندي كه تو را خوانده . بايد بداني كعبه در زمين ، رمزي از خدا در جهان است . خدا مطلق است ، بي جهت است ، اين تويي كه در برابر او جهت مي گيري . »

اينك باور مي كند اينجا كه ايستاده مقدس است ، آري او در خانه خداست . پاهايش قدرت از دست رفته را باز مي يابند . با يك احساس سبكي ، نزديك كعبه مي شود . گويا به راستي وجود خود را چال كرده و با روح اهورايي به دعوت حق پاسخ گفته . با ديدن كعبه به ياد دستان مباركي افتاد كه حجرالا سود را بنا كرد . تاريخ اسلام را از ديده گذراند . به ياد محمد و علي افتاد و قلبش لرزيد . در چه غربت هايي براي دين حق ، استقامت و ايستادگي نموده اند و از تهمت ها و اهانت ها و زخم زبان هاي ابولهب ها و ابوجهل ها و ابوسفيان ها نهراسيده اند و در عين حال شديدترين محاصره هاي اقتصادي در شعب ابي طالب ، به راه خود ادامه داده اند و تسليم نشده اند و سپس با تحما هجرت ها و مرارت ها در مسير دعوت حق و ابلاغ پيام خدا و حضور در جنگ هاي پياپي و نابرابر و مبارزه با هزاران توطئه و كارشكني ها و خيانت ها به هدايت همت گماشته اند كه دل صخره ها و بيابان ها و كوه ها و كوچه ها و بازارهاي مكه و مدينه پر است و علي ! مولود كعبه ، اين مرد تنهاي تاريخ ! يار محمد اما همكلام چاه ! و حال با اين تفكر نزديك كعبه مي شود . قسمت پايه سوم كعبه خانه زني است ، كه خداوند به او نظري خاص دارد .

« خداي من ! يك زن ؟ چگونه ممكن است ، حتي پيامبران را نبايد در مسجد دفن كرد اما اينجا ، خانه خدا ، ديوار به ديوار كعبه يك زن آن هم كنيزي سياه پوست ، يك نژاد وحشي آفريقايي ، آنقدر زشت كه ساره هيچ گاه بر او حسادت نمي كرد ، ذليل ترين آفريده خدا ، اينجا ، شگفتا ! »

نداي اشنا كه حالا جزئي از خودش شده بود ، يك همراه يك هم پا كه هرگز ديده نشده است ، اما آشناي همه رازهاي او ، آشناي خلوت هاي عاشقانه او ، حلال تمام پرسشهايش ، اين بار نيز به كمكش مي آيد :

« آري تمامي بشريت ، هميشه روزگار ، همه كساني كه به توحيد ايمان دارند ، بايد در طواف عشق بر گرد كعبه ، او را نيز طواف كنند . هاجر اين مادر نمونه جزيي پيوسته از كعبه است . در زير سقف اين خانه دو تا ! يكي خدا و ديگري هاجر . »

او اكنون باور كرده تمام حجابهايي كه بر ديدگانش وجود داشته ، برداشته شده و تمام مشكلات حل شده و خدا او را بدون واسطه اي به خانه اش دعوت كرده است . سيل عظيمي از دعوت شدگان را مي بيند كه كعبه را طواف مي كنند . او نيز به جمع خروشان آنها مي پيوندد . حسي غريب در درونش غوغا مي كند ، حسي به مانند يك شهيد و شهادت يعني حضور ، يعني حيات ، هميشه حي و حاضر . گويا براي هميشه جاودان شده است . همراه هميشگي اش مي گويد :

« بايد به مردم بپيوندي ، بايد نيت كني ، بايد خودآگاه باشي ، تا بداني چه مي كني ، هر كاري اينجا حساب دارد ، كه جهان چنين است . پس قدم پيش نه ! »

 

ادامه دارد

 

 

لینک
شنبه، 5 مهر، 1382 -

   دوستان ببخشيد به زودی توضيح خواهم داد علت دير شدن مطالب را   

عصر آن روز در كلاس سه تار ، وقتي انگشتانش بر تار مي لغزيدند احساس كرد ، نوايي از تار بر مي آيد ، يك نواي آشنا كه كسي را به نام مي خواند ، آن هم با سوز درون . هم چون خودش كه شبها ناله هاي سوزناك دارد . يك احساس لذت بخشي به او دست داده ، او نيز با تار همنوا گشته ، و ذكر عشق را زمزمه مي كند : سبوح ‏، قدوس و چون بيخود مي شود مي گويد : ربي ، ربي ، ربي ...

غرق در شعفي مي شود كه تنها خدا از حال درون خبر دارد . وه ! چه خويشي با تار پيدا كرده !

« محبوب من ! چگونه اي تو ؟حتي اشيا را بي نصيب نكرده اي ! همه طالب تواند، اين چه عشقي است كه اين شي بيجان در فراقت ناله هاي سوزناك سر مي دهد ؟ مگر با او چه كرده اي ؟ »

به ناگاه نداي اشنا در گوشش زمزمه كرد : « وصل نزديك است ، وصل نزديك است ، وصل نزديك است ... »

« خداي من ! چه مي شنوم ؟! وصل ؟ همراه بي نشان چه مي گويي ، مرا به چه نويد مي دهي ؟ يعني معبود من مرا پذيرفته ؟ يعني من به او خواهم رسيد ؟ چگونه ؟ نكند توهم باشد ، يك خيال زود گذر كه دل مرا به بازي گرفته است ؟ ... »

نداي آشنا پاسخ داد : « تو آزموده خواهي شد ، در اين سرا مي ماني تا خداوند تو را بخواند ، بو بايد زيستن را ادامه دهي ، تو بايد عارف شوي به خداي خويش كه تو حال در طلبي پس بكوش تا به عشق برسي كه وصال خداوند در نيستي توست ، در فناي توست . پس بكوش تا نيست شوي كه بخ وصال حقيقي خواهي رسي ! »

« چرا ميان اين همه پرسش تنهايم مي نهي ؟ مرا به چه مي خواني ؟ نيستي چيست ؟ وصال من كجاست ؟ »

و ندا اينگونه جوابش را داد : « تو دعوت شده اي ، خداوند تو را به خانه اش دعوت كرده ، لبيكش را پاسخ گوي ! معناي وصال را درك خواهي كرد . خود را آماده كن ، وصل نزديك است ، وصل نزديك است . »

گويا تمام سلولهاي بدنش با ندا همنوا شده اند و مي گويند : « وصا نزديك است ، وصل نزديك است ، وصل نزديك است ... »

در همين احوالات بود كه يكي از تارها پاره مي شود و اضطراب درون كه هميشه آن را پنهان مي داشت هويدا مي گردد . ديگر توان ماندن در اين فضا را ندارد . به ختنقاه پناه مي برد تا شايد آرامش خود را بازيابد . ديدار يار لبريزش كرده از شوق و اشتياق . اميدي كه خيالي بيش نيست ، كسي كه سرپرست دو خانواده و مالك مزرعه اي كه هر سال ، سيل محصولات و حيواناتش را نابود مي كند باشد ، چگونه مي تواند به سفر خانه خدا رود ؟! غم عظيمي بر سينه اش نشست و عشقي جانسوز قلب او را نشانه گرفت . كه به نا گاه ميان اين همه حسرت ندا جواب داد :

« لبيك خدايت را جواب ده ، وصل نزديك است . »

پاره اي شوق شده بود كه در كالبد زميني اش نمي گنجيد و همي شوق او را تا حد مستي مي كشاند. مستي از حج ، كعبه ، كعبه ، وصال ، چيزهايي را كه تاكنون نديده است فقط شنيده و خوانده ، اما آنقدر زيبا آنها را درك كرده كه گويا همه را انجام داده است ، يك يك آنها را . جامه مرگ بر تن كرده ، دو تكه ، تكه اي بر دوش و تكه اي بر كمر ، يك رنگ ، سپيد ، بي دوخت ، بي طرح ، بي رنگ ، ساده چون دل دريادلان ، آنگاه وارد ميقات شده است و منيتهاي هر روزه خود را در ذوالحليفه حفر كرده است .

گويي با سيل خروشان سپيد پوشان در ميقات مرده است . او حاجي شده است و اين جمله چه زيبا بر دل او نشست و من حاجي شده ام و من حاجي شده ام ...

نماز احرام را بجاي آورده . در جامه اي تازه كه در بند هيچ كس نيست كه متعلق به هيچ چيز نيست كه فقط براي دوست است . كلمات تازه اي مي شمود . تكرار يك فريضه نيست . او با خدا حرف مي زند و او را لمس مي كند و پاسخ دعوتش را مي دهد . نامهاي خدا در دل و روح اهورايي در كالبد براي پيوستن به ابديت سرمايه اي گرانبهاست .

به خود مي آيد و از اين خيال و تفكر كه او را در خانقاه همراهي مي كرد لذت مي برد. خانقاه محل عبادت همچون مسجد جايگاه عاشقان دوست . به خانقاه آمده تا آرام كند اين دل ناماندگار خويش را . امشب چه شبي است ؟! گويا قلبش سنگين سده ، چيزي بر قلبش فرود آمده كه نفس كشيدن را بر او مشكل نموده ، اشك و نياز ، ذكر و مستي ، امشب گونه اي دگرند . حتي نداي آشنا هم او را گونه اي ديگر آواز مي دهد . دل به ندا مي سپارد تا شايد جوابش را بيابد :

« وصل نزديك است ، بپاخيز ، خدا در خانه اش تو را منتظر است ، تو را به فرياد مي خواند ، ترديد را كنار بگذار ، برخيز ، تا سرآغاز اين صدا را ببيني ! »

و حالا سكوت و حالا ...

ادامه دارد

لینک
سه‌شنبه، 25 شهریور، 1382 -

   ***   

ميان راه كه به اداره مي رفت ، چشم بر آسمان دوخت . مي خواست ماه را از ميان اين همه روشنايي ببيند ، به ناگاه چراغهاي كنار خيابان توجه او را جلب مي كند . چراغها هميشه بودند اما اين بار او بود كه گونه اي ديگر نگاه مي كرد . مي ديد آنها هوهوكنان ذكر حق را مي گويند و نور را از خود تابش مي دهند. حالا به هر چه مي نگرد تصويري از نيايش ظاهر مي شود. گل ، درخت ، پرنده  و حتي صورت آدمي ! وقتي مي بيند ، مي داند در پس چهره چه هاست . به راستي اين نعمات پاداش كدام كاري كه است كه آدمي را به اوج مي رساند.

« ... نزديك است ، ... نزديك است ، ... نزديك است ! »

« كه هستي ؟ كجايي ؟ خودت را نشان بده !!! »

اما باز مايوس و ندا همچنان تكرار مي كند « ... نزديك است ، ... نزديك است ، ... نزديك است »

در امتداد خيابان مي دود تا شايد نشاني از صاحب صدا بيابد ، پريشان حال و مضطرب به دنبال كسي كه هرگز نديده است . همانند مجنوني كه نمي داند به دنبال چيست ، خيابانها و كوچه ها را مي دود و هر چه پيش مي رود مي فهمد كه دور تر مي گردد . به ناگاه خود را در مكاني آشنا مي بيند . كمي به خود مي آيد ، آري به آدلره رسيده است . نبايد بويي از اين آشنا ببرد اما اين پريشاني درون كه مدتي است به سراغش آمده را زير كدام چهره پنهان كند ؟! چه كند با اين طپشهاي هر روزه براي پيوستن به حق ! چگونه آرام كند اين دل نا ماندگار را ؟

با اين انديشه وارد اداره مي شود كارمنداني را مي بيند كه متعجبانه او را مي نگرند . پريشاني چنان در صورتش موج مي زند كه همه او را مي نگرند . در اين احوالات كسي مي گويد : « نيگاش كن ، بازم زده به سرش » .

آن يكي مي گويد: « آره مگه يادت نيست ، چند روز پيش چه جوري لباس پوشيده بود ، موهاشو چه جوري گذاشته بود ، عين لاتهاي سر گردنه ، تازه حراست هم بهش گير داده بود خودم شنيدم بهش گفتن برو خدا شفات بده . اين جور آدما رو بايد ادب كرد ، بلكه خدا هدايتش كنه ! »

و اين حرفها ادامه داشت ، اما او به سمت اتاق خود رفت و در دل به انديشه آنها مي خنديد و زير لب مب گفت : « اي مردمان ظاهر بين ! »

احساس پيروزي مي كرد و يا شايد هم ...

به ناگاه به سرعت پلك زدني منقلب شد ، چيزي درون قلبش فرياد مي كشيد كه دلش را به درد آورده بود . نداي درون او را به نهيب مي خواند كه :

« احساس غرور كردي ، واي بر تو ! به خود بنگر ، مگر تو هماني نبودي كه در سفر تهران چشمانت به گناه آلوده شدند ؟ مگر تو هماني نبودي كه نتوانستي فقط براي لحظه اي كوتاه اين وسوسه را در خور سركوب كني ؟ خود را فراموش كرده اي  ، به خودت بيا !!!

گويي تمامي جهان در برابر ديدگانش سياه شده بودند ، چشمانش پر اشك شده اند . ندا غم دروني اش را زنده كرده ، هميشه همين گونه است هرگاه غرور به سراغش مي آمد سعي مي كرد با يادآوري اين خاطره تلخ به خود بقبولاند ، تا دوست راه زيادي باقي است ، آنگاه از خود مي پرسد كه كيست ؟ و به دنبال چه چيزي است ؟

 

***

 

از طرف اداره براي ماموريتي عازم تهران مي شود . اين شهر پرآشوب ، پر از آدمهاي رنگارنگ با هزار و يك قصه و داستان گوناگون . ميان راه و در خيابان ، چشمانش به دنبال وسوسه اي كه در قلبش برپا شده به خطايي آلوده مي شود . فتنه ها در آشمان برپا مي شود و به دستور حق مراقبه او را متوجه احوال خود مي كند . به ناگاه مشتي را مي بيند كه به سوي صورتش مي آيد و غوغايي در قلبش برپا مي شود كه فقط خدا مي داند و خودش  .

« واي بر من ! با چه رويي با خداي خود حرف زنم ؟! بنگر ، در ميان همه فرشتگان در گاهش تو را برگزيد ، با دو دست زيبا و عظيم خود تو را آفريد ، بر ملائك امر فرمود تا تو را سجده كنند كه تو اشرف همه مخلوقاتش هستي . حتي ابليس اين فرشته مقرب را به خاطر وجود تو از درگاه خود راند . واي بر من كه لايق محبت حضرت دوست نيستم ، بنگر چگونه به خاطر چيزي كه هيچ ارزشي ندارد براي طحظه اي كوتاه به غفلت خود را به شيطان فروختم . »

از آن زمان به بعد بود كه تصميم مهمي در زندگي اش مي گيرد . او براي جبران اين خطا كتب مربوط به تفاسير قرآني را تهيه و مطالعه مي كند . حالا چند سالي است كه از اين ماجرا گذشته و او هنوز به عهدش وفادار است . و چه رازهايي از ميان اين تفكر پيدا كرده است . به خود آمده و از اين احساس شرمنده شده ، در دل مي گويد :

« خداوندا ! تو را شكر كه من گناهكارم و حق اين بنده خطاكار همين است تا مردم درباره اش چنين قضاوت كنند . معبودا ! طعم شيرين عبادت خالطانه ات را آن چنان بر اين بنده حقير بچشان تا لذتهاي دنيوي بر وي تلخ شوند . »

ادامه دارد

لینک
دوشنبه، 3 شهریور، 1382 -

   سلام به همه شما دوستان   

چند روزی به علت مشکلات شخصی و غير شخصی درگير بودم و نتونستم خدمت برسم . متشکرم از همه عزيزاني که لطف داشتن و سوته دلان را تنها نگذاشتن و اينك ادامه نوشته
<< بنا به مشکلات پيش آمده شايد نتونم به وبلاگ شما عزيزان سر بزنم اما مطمئن باشيد در اولين فرصت خدمت خواهم رسيد . يا علی
پرنده اي شده است با دو پا كه فقط خدا مي داند كه وسعت زمين چقدر براي قلب بي تابش كوچك است . او اينك فضايي ديگر مي خواهد ، منزلي ديگر . سفر به آنسوي نا كجاآباد ، هيچستان ، همانجا كه به هيج بودن خود اعتراف كند ، و بفهمد در زيرباران رحمت حق ، چتر بر سر گرفتن بي هنري است و پرواز كند به سوي ابديت ، به سوي كمال مطلق . از خود جدا شود و به او بپيوندد كه وصل بدين گونه با فراموشي خويش ميسر است .
مي خواند و همچنان مي رود و چه زيبا درختان جنگل ! آنها نيزاز ديدن نور وجود او سر مست شده و با او همنوا گشته اند ، و درزمزمه هاي عاشقانه اي كه از اعماق وجودش نشات گرفته شده شريك شده اند. مثل يك سمفونی كه تنها ساز برتر آن اوست و درختان با برگهاي لطيف خود موسيقي ديگر اين سمفونی را مي نوازند ، باد هم آن ها را تنها ننهاده او هم آمده و با آنها همراه شده تا در لذتي شيرين شريك شود. چه گروهي ! چه هماهنگي ! چه زمزمه اي !
" از شجر آوازها را بشنوي
زنده شو تا رازها را بشنوي "
ماه از ميان توده ابرها سر بر آورده تا شايد بتواند با نور خود به اين همه زيبايي جلوه اي ديگر ببخشد . اما خجالت كشيد . نوري را در زمين ديد كه حسادتش را بر مي انگيخت . او حالا خود تكه اي نور شده ، مهتاب شده كه درخشش ماه بر او تاثيري ندارد . گويا اصلا ماه وجود ندارد و اوست كه نور از او ساطع مي شود. او رفت و ماه را با ستاره ها و حسادتش تنها نهاد !
" در حريم عزت حي و ودود
آفتاب و ماه و هستي در سجود
يك تجلي عقل را مجنون كند
واي اگر از پرده سر بيرون كند
گه تجلي آتشم بر جان زند
جان من فرياد ده فرمان زند
آري آري مي توان موسا شدن
با شفاي روح خود عيسا شدن
روح مي گويد: اگر چه خاكي ام
من زميني نيستم افلاكي ام
راه ، هموارست ، رهرو نيستم
بي سبب در هر قدم مي ايستم "
گامها را آرام بر مي دارد . مي داند به انتهاي راه نزديك شده ، ندايي در قلبش به او هشدار مي دهد كه اين زيبايي واين همه شادي كه از ديدار نور دراو ايجاد گشته به پايان خواهد رسيد . غمگين و دل شكسته از اين حقيقت تلخ در دل دعا مي كند :
" بارالها ! بال پروازم ببخش
روح آزاد سبكتازم ببخش
عاشق بزم توام ، راهم بده
عقل روشن ، جان آگاهم بده "
و حال پشت درب خانه با غمي در دل ايستاده . اشك در چشمانش موج مي زند، نگاهي به پشت سر مي اندازد ، به آنجا كه نور بود ، ديدار بود، عشق بود، شوق بود، به آنجا كه لحظاتي پيش با همسفرش هم پا بود . اما حالا چه ؟ همراهش نيست . حسرت ديدار دوباره نور او را به سمت جنگل كشاند ، اما چه ديد ؟ تاريكي ، فقط شب بود و درختان جنگلي كه با نگاههاي وحشيانه خود در تصرف جان او بودند اين بار لبخندي زد و نترسيد زيرا مي دانست آنان همان همراهان و آشنايان اويند كه با نور هم خاطره و هم داستانند .چشم ها را بست تا نور را ببيند اما :
" هر زمان آن حالت دلخواه نيست
جان روشن ، گاه هست و گاه نيست "

ادامه دارد



لینک
یکشنبه، 12 امرداد، 1382 -

     

سلام دوستان

ضمن عرض پوزش از اينکه در ارسال مطالب تاخير بوجود امد .

از چند روز ديگر مطالب را ادامه خواهم داد

لینک
دوشنبه، 6 امرداد، 1382 -

     

اين نور از کجاست ؟! خداي من تاكنون درختان جنگل را بدين گونه زيبا نديده بودم . ببين لانه آن فاخته را بر روي شاخه درخت ! گويي پرنده خوابيده است ! چه تلالويي دارد اين برگها ، هرگز فكر نمي كردم برگها اين قدر زيبا باشند آنهم در شب ، در تاريكي . چه مي گويم ! تاريكي ! اينجا روز است ، نور است ، خداي من ! چه زيباست ! چشم گشود ، تاريكي مطلق ! "
چگونه ممكن است ؟ آن هم با چشمان بسته همه را ببيني حتي درخشان تر و زيباتر از قبل ؟! ديگر پاها در اختيارش نبودند ، درختان جنگل چه با حسرت او را مي نگرند و چه زيبا اين مهتاب ، نور، روشنايي !
هراس از تاريكي ، ترس از تنهايي ، عشق به معبود ، چراغي را در دلش روشن ساخت تا نوري باشد در شب ، تا گم نشود و قدم بر بيراهه ننهد ، كه اين همه از مواهب عشق است ، از زيستن در طريقت دوست .اكنون مدتي است که زمزمه ها به فرياد مبدل شده اند :
" از چراغ آسمانها ، روشنم
پر فروغ از نور باران تنم
روشنان آسماني در عبور
نور و نور و نور و نور و نور و نور
مي رسم آنجا كه غير از يار نيست
وزتجلي قدرت ديدار نيست
بهر ديدن ، چشم ديگر بايدت
ديده يي زين ديده بهتر بايدت
چشم سر ، بيننده دلدار نيست
عشق را با جان حيوان كار نيست
چشم ظاهر در بهائم نيز هست
كوششي كن، چشم دل آور به دست "
ببين چگونه گام بر مي دارد ؟! گويا به سوي دلدار خود مي رود ، گونه اي زمزمه مي كند كه قرار است تا ساعتي ديگر چهره معشوق را ببيند ، پايان انتظار و رسيدن به ساعت موعود ، عشق و نياز . رسيدن به آن لحظه دلخواه و ديدار و در آغوش كشيدن روح فراموش شده خويش .
" باغبان را در گلاب و گل ببين
ذكر او در نغمه بلبل ببين
عشق او در واژه ها جان مي دهد
در كلامم نور عرفان مي دمد
طبع خاموشم سخن پرداز ازوست
بال ازو ، نيرو ازو ، پرواز ازوست
عقل ها زانديشه اش ديوانه است
شمع او را عالمي پروانه است
ديده ي خلقت همه حيران اوست
كاروان عقل ، سرگردان اوست "

ادامه دارد

لینک
دوشنبه، 16 تیر، 1382 -

     

زمزمه مي كند و پيش مي رود، چنان زمزمه اي كه گويي مخاطبي آشنا در كنار دارد. كم كم آرامش از دست رفته خود را باز مي يابد. همچنان مي خواند و گام بر مي دارد:
" بند بگسل ، نغمه زن ، پر باز كن
اين قفس را بشكن و پرواز كن
اين ندا هر شب مرا مستي دهد
زندگاني بخشد و هستي دهد
هاتفي گويد مرا در بيت بيت
اي قلمزن ›› ما رميت اذرميت‹‹

ما قلم را در كفت جان مي دهيم
ما به شعرت نور عرفان مي دهيم
گر تو را شوري بود، از سوي ماست
طاق نه محراب تو، ابروي ماست
ما به جامت شربت جان ريختيم
ما به شعرت شور عرفان ريختيم
روشني ها از چراغ عشق ماست
بر كسي تابد كه داغ عشق ماست"
او خودش نبود ، اشكش اشك نبود ، سيلي شده بودند كه از چشمانش سرازير مي شدند ، اما با آن صداي گرفته ، و بغض در گلو چنان سر مستانه آواز مي خواند كه گويی ديگر ترسي بر دل ندارد . آرام آرام چشمها را بست تا اينك آرامش را از درون قلبش احساس كند و چشمها بسته شدند ، يا نه ! چشمها باز شدند ! خداي من ! چه مي بينم ؟!
" دوستان اين نور مهتاب از كجاست ؟
در تن من جان بيتاب از كجاست ؟ "
" اين چه نوري است ؟ چشمانم بسته اند اما روشنايي از كجاست ؟!

ادامه دارد

لینک
شنبه، 14 تیر، 1382 -

   ***   

شبي تنها با پاي پياده، به ناچار ميان جنگلهاي گلستان در انبوهي از درختان غرق مي شود. چه شب تاريك و مخوفي ! گويا مهتاب خود را از چشمان او پنهان كرده ، و باد هم زو زو كنان وحشت ظلماني را دو چندان كرده . درختان جنگل را بنگر چه وحشيانه مي خوانندش . هراس و ترديد او را بر زمين ميخكوب كرده ، نگاهي نا اميدانه به پشت سر مي اندازد ، تاريكي مطلق ، آه ، نه ، راه برگشتي وجود ندارد . پشت سر تاريك ، روبرو تاريك. گويا همه دست به دست هم داده اند تا او را در اين وحشت تنها نهند و حال او ، آري تنها اوست كه در اين تاريكي به دنبال روزن نوري است و همين او را از رفتن باز مي دارد . گويا با خود مي جنگد ، مبارزه اي براي به خاطر آوردن رمز غلبه بر ترس ، نه هيچ چيز . تمام رموز آموخته را از خاطر برده و تها اضطرابي از گام برداشتن در وجودش نهاده :
" من از كدام سو به خانه مي روم ؟ چرا آيه اي به يادم نمي آيد ؟ چرا آيات تو همه از خاطرم رفته اند ؟ خداي من ! اين چه بازي است با من ؟ "
چشمانش را مي بندد ، نفس عميقي مي كشد ، كمي تمركز مي كند تا شايد آيه اي به خاطرش آيد؟ اما هيچ ! زبانش تمام نشانه هاي خدا را فراموش كرده ، و گويا نيرويي نمي خواهد قلبش آرام گيرد . به ناگاه جرقه اي در دلش روشن مي شود و بي اختيار و بدون آنكه حتي تصوري از شعر داشته باشد بيت ، شعري را زمزمه كه بالهاي اوست در مكاشفات شبانه :
" مست مستم ليك مستي ديگرم
امشب ازهر شب به تو عاشق ترم
راست گويم ، يك رگم هشيار نيست
مستم ، اما جام مي در كار نيست
مست عشقم ، مست شوقم ، مست دوست
مست معشوقي كه عالم مست اوست
نيمشب ها سير عالم كرده ام
رو به ارواح مكرم كرده ام
نغمه مرغ شبم پر مي دهد
سير ديگر، حال ديگر مي دهد
ساقي ام پيمانه را لبريز كرد
باده خود را شرار انگيز كرد
حالت مستي و مدهوشي خوشست
وز همه عالم، فراموشي خوشست
مستي ما گر نداني ، دور نيست
باده ي ما زادهي انگور نيست"

ادامه دارد

لینک
چهارشنبه، 11 تیر، 1382 -

   آغاز شنيدن ندا   

مي شناسمش !



از اهالي همين روزگار ماست . روزگار تمدن و ناخويشي! از جنس مولانا ، شور فرهاد ، سوز مجنون، سالها را با اشك و نياز سپري مي كند تا شايد آن نگار مه جبين روزي پرده را بردارد و رخ عيان نمايد تا شايد روزی فرا رسد که در محضر دوست جمال محبوب را مشاهده کند و صدايش را به گوش جان بشنود و آن هنگام جان ناچيز خود را در پيش نگاه او قربانی کند . وه ! چه لحظه اي خواهد بود آن سان كه نازنين حجابها را بردارد و بي هيچ حجاب و واسطه اي بگويد : بنده ام !
" خداوندا اگر يكبار گويي بنده من تا عرش برود خنده من ".
آن شب كه سوز درون زخمهاي كهنه نديدن و نسنيدن را بهانه مي كرد ، آن شب كه دلتنگي فرياد مي كشيد ، اشك جاري مي شد ، ذكر غوغا مي كرد ، تنها نعره اي مستانه كافي بود تا خود را براي هميشه فراموش كند ، فراموش شدن برای رهايی از خود ، برای ديدار و يك بيخودي شيرين ازتكرار نام دلدار :
" شهاب شبهاي دلتنگي ام ، هم صحبت كدام ستاره ام؟ اين چه صدايي است كه در فضاي اتاقم پيچيده است ؟ چه كسي به ميهماني ام آمده ؟ چرا نمي بينمش؟ شيدايي تا كي ؟ سرگرداني تا به كجا؟ چرا صاحب صدا با من بيگانگي مي كند؟ چرا از من پنهان است ؟ چرا نشانم نمي دهي ؟! جواب چشمان پرسشگرم را چه کسی خواهد داد؟"
و باز صدا ، نوا ، ندا ، آري ندا ، نداي ناپيدا در گوشش زمزمه كرد كه : "اي ... وصل نزديك است ، ... وصل نزديك است ، ... وصل نزديك است " واين صدا چنان در گوشش طنين انداز شده كه خاطره شبي را برايش زنده مي كند . شبي به ياد ماندني در سراسر زندگي اش !

ادامه دارد

لینک
سه‌شنبه، 10 تیر، 1382 -

   مقدمه   

اين نوشته داستان عارفی است که خدا را درسراسر زندگی اش می بيند .اورا لمس می کند، سخن می گويد و با تمام وجودش او را حس مي كند . اندکند مردانی که زندگی شان را بر پايه عشق و محبت محبوب مي نهند.
بايد بگويم نوشتن در مورد مرد خدا و يا مردان خدا و يا آنان كه دل در گرو محبوب نهاده اند کاری است بسيار دشوار . آنگونه كه بنابر مسائلي برخي حرفها را بايد گفت و برخي را نبايد گفت .
نبايد گفت ، چون اخلاص بر همه چيز تقدم است ، نبايد گفت چون نمی دانی در درونش
چه ها مي گذرد ، نبايد گفت چون ترس از توهين به اعتقادات و عقايد آنان تو را از نوشتن و گفتن باز مي دارد ...
و اما بايد گفت ، چون من و شما نياز به آموختن زيستني پاك داريم ، بايد گفت تا زندگی کردن " فقط برای رضای خدا " را بياموزيم که اصل توکل بر خدا اين گونه است و بالاخره بايد گفت براي آنان كه به دنبال حقيقت هستند .
بر پايه همين بايدها و نبايدها بود كه من شخصيت کسی را نوشتم که هيچ کس نمی داند کيست ودر کجا سكونت دارد . که همواره همين طور بوده مردان خدا نيستند و آنچه از آنها در اين دنيای خاکی وجود دارد شخصيت الهی است كه از دوست نشات گرفته شده است. برای پی بردن به سر درونی شان بايد با آنها هم پياله شوي ، خودت را فراموش کنی ، اصلا خود به خود فراموش خواهی شد.
من فقط می توانستم شخصيت عارفی را بنويسم که اندکی از او می دانم . با اين حال اين گستاخی را کردم و نوشتم داستان مرد خدا را !!!
لینک
جمعه، 6 تیر، 1382 -